|
خنده های تلخمو دلِ شکسته ی من, همه ترانه میشن |
|
|
معجزه کن... ای معجزه گر...!
+
تاريخ دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 10:46 نويسنده کتایون بهفر
|
سلام توی پست آذرماه مجله ی اتاقک یه ترانه دارم به اسم اگه که برنگرده... خوشحال میشم سربزنین و نظراتتونو بهم بگین... همیشه عاشق باشید!
+
تاريخ جمعه 5 آذر1389ساعت 0:37 نويسنده کتایون بهفر
|
... خیلی وقته که شبا و روزا روی اشکام خوابم می بره... مخصوصا حالا که تنها زندگی میکنم بیشترم شده... تقریبا همیشه... گاهی کابوس می بینم... تو بیشترشون توی فردا و فرداهام خودمو بی تو میبینم... تنهام و دنبال گمشده م می گردم... خیلی می ترسم... یه شب خواب دیدم ماه خیلی بزرگتر و درخشانتر از همیشه س...خیلی نزدیکتره... راه افتادم... نمیدونم کجا ولی انگار سرعت حرکت ماه بیشتر از همیشه بود و با حرکتش منو دنبال خودش می کشوند... همینجوری رفتم و رفتم تا اینکه دیدم زمین خیلی کوچیک شده طوری که وقتی روش راه میرفتم کروی بودنشو حس میکردم... یهو حس کردم جاذبه ی زمین کم شده... خیلی کم...همش رو زمبن لیز میخوردم و حس میکردم دارم تو فضا سقوط میکنم... فضا سیاه و تاریک بود و منو توی خودش میکشوند... خیلی وحشتناک بود... خیلی می ترسیدم... با همه ی توانم تلاش می کردم خودمو رو زمین بند کنم ولی نمیشد... همش لیز میخوردم... هیشکی نبود کمکم کنه... جیغ میزدم و هر لحظه بیشتر دستم ول میشد... تو همین حالت از خواب پریدم... همین الان که دارم اینارو می نویسم بلورای نمک رو صورتم خشک شدن و ماسیدن... تموم لحظه هامو با تو حرف میزنم... باتو زندگی میکنم... من پای احساسم وایسادم... پای تو که باارزش ترینی!! هر لحظه... همه جا... همه جا... تو هستی و ... نیستی...!! زجرکُش میشم... عزیزم من, بی تو, به این مرگ تدریجی محکومم... خیلی خسته م... دلم می خواد یه ذره بخوابم... بدون فکر و خیال نبودنت... بی اشک و غصه... بی دلهره ی از دست دادنت... آروم... مث بچه ها!! کاش میشد بیای و برام لالایی بخونی و آروم موهامو نوازش کنی... تا خوابم ببره... چقدر دلم برات تنگ شده...!!
+
تاريخ شنبه 15 آبان1389ساعت 3:52 نويسنده کتایون بهفر
تهِ کوچه ی بن بست... یه جاده... بی انتها... یه آرزوی کوچی..ک! یه قلبِ بی ادعا ته کوچه ی بن بست دستایِ سردِ دعا بالا میرن که واشه پنجره رو به خدا ته کوچه ی بن بست یه آگهیِ ترحیم شبیه فردایی که... هردو ازش می ترسیم ته کوچه ی بن بست خورشیده! چشم انتظار... نگات کِی این ابرا رو ...!؟ می خواد... بزنه کنار...
+
تاريخ شنبه 15 آبان1389ساعت 3:2 نويسنده کتایون بهفر
|
یه کاری کن... اگه دستات هنوزم ناجیه... ای یار...!
+
تاريخ دوشنبه 3 آبان1389ساعت 18:9 نويسنده کتایون بهفر
بخون واسه صداقتی که این روزا طلسم شده......... روحم درد می کنه...
+
تاريخ سه شنبه 27 مهر1389ساعت 23:51 نويسنده کتایون بهفر
اختر بخت مرا هیچ منجم نشناخت یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم خیلی اهل راک نیستم... ولی به جرات میتونم بگم البوم ساعت 25 شب, با صدای رضا یزدانی, بهترین آلبومیه که این روزا گوش دادم.... مخصوصا تراکهای 2, 3, 4, 5, 6, 11 خیلی قشنگن... عمیق و پُراحساس و دلنشین... احسان خواجه امیری متاسفانه... علی رغم تمام علاقه یی که به صداشون و اجراهاشون دارم... چه آلبوم و چه اجرای زنده... توی آلبوم یه خاطره از فردا اصلا در حد و اندازه های خودشون ظاهر نشدن! کاش بچه های موسیقی یه کم به خودشون بیان و ببینن که این رَه که میروند به ......... تا کی بیاد روزی که یه البوم پاپ درست و حسابی ببینیم و بشنویم!!! راستی... فارغ التحصیل شدم... بعدا عکس و جزئیاتشو مفصل براتون میذارم و مینویسم... خوب! و اما ترانه... مُردم ازین دلهره, ازین سرگیجه, سردرد مُردم بسکه باخودم تکرار کردم که برگرد لیوان لیوان چایِ سرد, پشتِ هم سرمیکشم ازینجا تا خیالت... دوباره پَر میکشم تو آغوشِ معصومت تنِ من خونه میکرد نوازشِ دستِ تو موهامو شونه میکرد باز که چِشات نمداره, از پشتِ دودِ سیگار باز بینمون میکِشی, دیوار پشتِ دیوار دنبالِ تو میگردم میونِ این عابرا از عشقمون گذشتی ولی نگفتی چرا همیشه تو ذهنمی چه خواب باشم چه بیدار منتظرت میمونم... تا روزِ خوبِ دیدار شاید دَووم نیارم, هرکی یه روز میمیره بهتره که دست تو... جونِ منو بگیره...! ... اینم یه ترانه ی دیگه که قرار بود پارسال یه همچین روزی تو وبلاگم بذارمش که بنا به دلایلی نشد... آخه فردا...... هیچی...... فردا هیچ روز خاصی نیست...!! ولی بهرحال ما چاله مونو میکَنیم... شاید... این هدیه ی قشنگو خدا خودش به من داد وقتی که دل مُرده بود به غم گره خورده بود وقتی روزای خوبو دیگه از یاد بُرده بود خدا با این معجزه... جونِ تازه به تَن داد خدا با این معجزه راهِ رفتنمو بَست دیوارِ تنهاییمو با این هدیه ش شکست شاید برایِ هدیه... منم باشم معجزه مثِ دری که واشه... تهِ کوچه ی بن بست! تو بهترین هدیه ای واسه تولدِ من غریبه ی آشنا... جنسِ خودِ خودِ من!! جمعه 17 مهرماه 88 09:56 صبح و حرفِ آخر... او نیست که در مردمک چشم سیاهم تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب کو پنجه ی او تا که در آن خانه گُزیند...
+
تاريخ جمعه 23 مهر1389ساعت 15:20 نويسنده کتایون بهفر
|
این روزا که دیگه واحدای بیمارستانیم تموم شده بیشتر وقت میکنم مطالعه کنم... چیزایی رو که دوس دارم... غیر از مطالب پزشکی... شاملو رو میخونم این روزا... شاملو برای من توی شعر فارسی تکرار نشدنیه... چه روح بزرگی داره این مرد... چه ازاد و رها... چقدر عاشق...چه بی پروا... مادرم طوری ازش حرف میزنه که وجودش رو پر از مردونگی و عاطفه مجسم میکنم... از طریق یه دوست مشترک چندباری به خونه ی خونواده ی مادریم رفت و امد داشته... مادرم از دورانی که هنوز ازدواج نکرده بوده به یاد میارتش... بهم حس خوبی میده خوندن احساس این مرد... خدایا ازت ممنونم... دو شب متوالیه که در بدترین شرایط دوباره داری میذاری حضورتو بی هیچ حجابی حس کنم... بازم دارم دستاتو رو شونه هام حس میکنم... مثل شبِ قدرِ پارسال!! ازت ممنونم که هوامو داری... هوای ایمانمو... هوای احساسمو... هوای آرزوهای کوچیک و بزرگمو... همه چی رو به تو سپردم... همه ی دلهره هامو... و تو...... آرامش رو به قلبم هدیه کردی... ازت ممنونم...
+
تاريخ دوشنبه 5 مهر1389ساعت 12:51 نويسنده کتایون بهفر
بهانه یی برای لبخند ندارم... لبخند میزنم شاید قلب کوچیکی شاد بشه...
+
تاريخ شنبه 3 مهر1389ساعت 23:49 نويسنده کتایون بهفر
پائیز... این سرودِ خیال انگیز... بازم از راه رسید... از راه رسید تا یه بار دیگه هنرمندی و ظرافتِ خالقش رو به رُخ بکشه... از راه رسید تا هوا رو سردتر و دلها رو گرمتر کنه!! از راه رسید تا... دلم خیلی گرفته... نه به خاطر اومدنِ پائیز... نه... من زاده ی پائیزم... پارسال یه همچین روزایی پُر از احساساتِ عاشقانه و عارفانه بودیم... کنارِ هم... چقدر خوشبخت بودیم... این روزا این ترانه زمزمه ی روی لبامه... تنها صداییه که توی دنیام می پیچه... چه شد آنهمه پیمان که از آن لبِ خندان بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن... ... اینم قسمتی از یه ترانه س که اواخرِ پائیزِ 88 نوشتمش... 10 ماه گذشته...... ولی هنوز حال و هواش تازه س... هنوز هر نفس با منه... ما درگیرِ یه حسیم حسِ آشنایِ درد باشمام برگایِ پائیز... که شدین قرمز و زرد ماها درگیرِ یه حسیم حسِ افتادن سرِ راه... خورد شدن زیرِ پاهایِ آدمایِ...... بی گناه...!!
+
تاريخ جمعه 2 مهر1389ساعت 17:5 نويسنده کتایون بهفر
|
|
|